کدامين سو
وآدمی. شاملو گوش می دادم . و آدمی ... و آدمی ...تکرار می شود. می ماند. خودکار سبزم را بر می دارم ، به یاد فروغ خوانی هایم..دلم می خواهد با سبز بنویسم، نمی دانم کجا شنیده بودم ، فروغ همیشه با خودکار سبز می نوشت ... ناظری می خواند. موج ها خوابیده اند، آرام و رام ...آرام و رام. موجهای آرام ...آدمی ...موجهای رام. عکس فارغ التحصیلی ام یک گوشه ی اتاق، شمع های آب شده ی سیاهی که نمی دانم کی سوزانده ام ، کنار قاب چسبیده اند . فیلم میشود یکهو ،مرگم. یک قاب عکس ، شمع های سیاه! ترسی ندارد دیدنش، از آن صحنه هاست که هیچ وقت اجازه ی دیدنش را نخواهی داشت. ناظری می خواند ....در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد. در این شبها ...در این شبها! عکس روی مانیتور، به دلم می چسبد.اطراف بزرگِ سیاه ِ ترسناک ِ عمیق ِ برزگ ِ بزرگ ....آدمی می ترسد...آدمی می ترسد . ناظری می خواند ....تویی تنها که می خوانی ...آدمی می ترسد ...که تنها، می خواند.نور را می بیند ، تصاویر مبهم اند ....همه چیز مبهم است ... آدمی می ترسد. پی نوشت: ممنون از هانی عزیزم (آبجی بزرگه!!!)بابت مدل شدنش.......دلم برات تنگ شده... 
| Design By : Night Skin |

